
روزی حضرت عیسی از صحرایی میگذشت.
در راه، به عبادتگاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا میگذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:
«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمندهام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!»
چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن!»
در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمیکنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!»
خورشید
هنوز در پشت کوههای باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ایران دستور داد
سپاه در نزدیکی شهر ایلام اردو بزند همه سرخوش از پیروزی خود بر بابل بودند
.
در آن هنگامه پیر زن و پسر جوانی به اردوگاه آمده و نزد پادشاه ایران
از کارمند مالیات شهرشان شکایت نمودند . پس از تحقیق معلوم شد آن کارمند
هر ساله بیش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج می ستاند .
آن شب
کورش پادشاه ایران در همان اردوگاه سرپرست خزانه دارای و مالیات فرمانروایی
را از کار برکنار نموده و کس دیگری را به کار گمارد .
اندیشمند کشورمان
ارد بزرگ می گوید : ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان
است . و هم او در جایی دیگر می گوید : فرمانروا در برکناری کارمند نابکار
زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن
او را نیز خواهد گرفت .
گفته می شود که پس از برکناری مدیر خزانه
داری سه نفر از سرپرستان و اشراف کشور نزد فرمانروای ایران آمده تا پادشاه
ایران را از تصمیمی که گرفته است باز دارند . کورش هخامنشی نه تنها از رای
خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم از کار برکنار نمود و گفت : اگر تخم
بدکاری از خاک ایران کنده نشود آرامشی نخواهیم داشت .